![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
باده باده می نوشم بی بهانه می رقصم
دور دور عشاق است عاشقانه می رقصم هفت باده پی در پی بشکنید خم ها را خانه می است این جا گرد خانه می رقصم من به هر نوای عشق پرده پرده رقصیدم پرده حجاز است این بی ترانه میرقصم تشنه است اسماعیل در میان این سینه سعی دیگری باید هاجرانه می رقصم زن کجا ؟ خراباتی ! مستی است مردانه بی نقاب می آیم بس زنانه می رقصم هفت باده گلبو لااله الا هو مست ساغر اویم سرخو شانه می رقصم غرق بحر هیچ و همه تشنه ام به قدر همنه مست عطر خنده او ماهیانه می رقصم قطره قطره می ریزد از دل نگاهم دل وای زیر پا دلها بی دلانه می رقصم های ساقی مستان غرق آتشم گردان آتشم نه آتشدان بی زبانه می رقصم مکه تیر ۸۸ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 19:37 توسط آرزو خمسه کجوری |
|
|
معشوق نه عاشق شدم یک زن حرام شد مستی شده است قسمتم سهم تو جام شد چشمم به راه اسب سفیدت سفید شد من آمدم و جاده به پایم تمام شد این جرعه های نصفه و نیمه حلال تو دور زنانه لذت شرب مدام شد هی گشته ام دور لهیب چشمهای تو خندیده ای که دخترک آخر چه خام شد آنوقت درد پختگی ات در تنم دوید آتش شدم سراسرو حاجت روام شد بنشین فقط کنار این آتش ُ و گرم شو گاهی بخوان نام مرا چون ننگ و نام شد یک چای دم کشیده بنوش از نگاه من لبهای تو نگاه من رقص از کدام شد؟ تو مرد طوفان های این وادی نمی شوی سرما نشسته که زمان انتقام شد این صید ره به سینه صیاد برده است باید فدای عطر جنون خیز دام شد گفتند : مرد می طلبد راه عاشقی اصلا نداریمش.. نمانده ....تمام شد دیدیم مردان خسته راهند پس امروز معشوق نه عاشق شدم یک زن حرام شد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 20:34 توسط آرزو خمسه کجوری |
|
|
برای هلیا و مامانش
انگشتهای کوچکت را بالا بگیر بی بهانه گریه کن و بگو ((بغلم کن )) تا دنیا بچرخد نه برقصد تا ویار خیابان نکنم و خرید و غارهای نا شناخته و بگویم گور پدر ظرفهای نشسته قصه های ننوشته برنج ته گرفته داستانهای نا نوشته کتابهای نخوانده و کافه های تاریک منتظر سرت را بچسبان به سینه ام روزی هزار بار از خرس پشمالویی که شبها برایش لالایی می خوانی بترس بگو مامان بغلم کن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 21:56 توسط آرزو خمسه کجوری |
|
|
بهشت نه جهنم زیر پای مادریست با سینه های رگ کرده از شیر مهر که کودکش پستان به دهان نمی گیرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:41 توسط آرزو خمسه کجوری |
|
|
در اين هواي نكبتي بايد بزك كني باور كنند لعبتي ، بايد بزك كني ديگر افاقه كي كند سيلي روزگار خوبي خوشي سلامتي ، بايد بزك كني زخمت ميان وسمه و سرخاب گم شده با دردهاي لعنتي بايد بزك كني به به چه دل پذير شد خانوم كلامتان! در هجمه ارادتي، بايد بزك كني تا بشنوند باهمان گوش ها ي كر اين واژه هاي پاپتي، بايد بزك كني زن نيستي مگر ؟ چه سوال مكرري! سختي چرا ؟! به راحتي بايد بزك كني نه روسپي كه مادري ات آرزو بود ، بر سادگي بكش خطي، بايد بزك كني برچيده شد بساط دل و سيرت نكو تو خال و خط و صورتي، بايد بزك كني فرقي ميان زاهد و كافر نمي كند بهر دل جماعتي بايد بزك كني وقتي دلت براي خودت تنگ مي شود با اشكهاي غربتي بايد بزك كني
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:32 توسط آرزو خمسه کجوری |
|
|
گوشم را می گذارم روی سینه در
سه سال است گاهی کلیدی در را می بوسد ولی بی فایده است دلش نمی لرزد مثل دل من هی می روم توی نانوایی ها می ایستم اما نمی دانم چرا هیچ تنوری نمی تواند عطر دستهایت تورا پخش کند من دیگر نان نمی خورم بابا و هر چقدر هم که باب همایون را بالا و پایین بروم و سرم را فروببرم توی کت های مردانه هیچ کتی بوی آغوش تورا نمی دهد و تو همین طور نشسته ای به تماشا سه تا پاییز سه تا بهار سه تا زمستان عطر دوستی جدایی عشق همه را امتحان کردم به هر دری زدم این هوای دلتنگی به اندازه سه هزار سال دلم را پر کرده نمی رود نمی آیی دختر خوبی می شوم غر نمی زنم به مادر کمک می کنم بعد مهمان خواب های آشفته ام می شوی؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 13:36 توسط آرزو خمسه کجوری |
|
|
تمام راه می رقصد
قطاری که مرا به تو می رساند روی ریل بند نمی شود احوال درختها را نمی پرسد ایستگاههارا دوست ندارد تا ترس نرسیدن را بریزد توی جان من و بعد توی آغوش تو ۲ برمی گردم دل دل می کند دل نمی کندقطار از ایستگاه چشم های تو ایستگاه بدرقه دستهایت درها بسته می شود تو دست تکان می دهی ساعت ایستگاه دوباره حرکت می کند مثل ساعت انتظار من قطار می لرزد بغضش می آید تا کوپه اول دستم را می گذارم روی میله های لرزان پشت شیشه میله ها بوی دستهای تو را می گیرند و آوازهایم عطر لبهایت را قطار آرام می گیرد ما به ایستگاه آخر می رسیم ساعت دلتنگی کوک می شود و چشمهای قطار به پاهایم تا برگردم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 13:24 توسط آرزو خمسه کجوری |
|
سونامی
ترنادو
نمی دانم اسمت را چی بگذارند
هیچ کاسه و کوزه ای را هم بهم نمی ریزی
گرد و خاک می کنی تا
دل من را ببری
تو فکر کردی مگر چند کیلو استاین صاحب مرده خراب شدهبه گزارش هوا شناسی هوا ناجوانمردانه زیباست
و من منتظر تو ام
دکمه های پالتو ام را باز گذاشته ام
چشمهایم را بسته ام
و لبهایم نیمه باز
دستهایم کمی تا قسمتی می لرزد
و این بغض های پراکنده دارند جمع می شوند تا هجوم بیاورند به هنجره
قسمت توست انگار
وگرنه هوا شناسی از این گزارش ها زیاد داده
مادر باد نزاییده بود طوفانی که .....
و من چه کل کل می کردم برایش
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
حالا تو داری می رسی
رسیده ای
و سینه ام حالا چه سبک است
شانه طوفان چقدر گرم است چقدر محکم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:9 توسط آرزو خمسه کجوری |
|
|
مراقب باش انگشتهایت میان چشمهای انتظاری که به دردر دوخته ام نرود مراقب باش اگر رسیدی پا برهنه بیایی دکتر گفت صدای هیچ کفشی را نباید بشنوم اما..... اصلا چشم دلم کور گوش دلم کر که دشمن مسافری بشود تو بیا دکترها هم باید نان بخوردند دیگر... و شاید مرده شورها وقبر کن ها چرا نان مردم را آجر کنیم؟ فقط بیا تا لااقل آنها یک مرده خندان را بشویند و قبر کن ها به چشمهای آرامم حسودی کنند اگر پیدایت کنم اگر بیایی دیگر چشمهایم را به زور نمی بندند و همه می گویند این مرده که ترس ندارد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 20:26 توسط آرزو خمسه کجوری |
|
|
جاده باریک می شود دل دل می کند دلتنگ می شود بجنب وگرنه بغض پنبه ای ابرها می ترکد و رد پایت را می شوید از این جاده باید برگردی تا دل جاده باز شود چشم به هم بزنی تمام این راه ها بزرگ می شوند و من تمام راه راههای بزرگراه را می بوسم فقط باید بجنبی. تا داغی آسفالت ها مست بوسه و باران شوند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 19:49 توسط آرزو خمسه کجوری |
|
|
اين چای هم سرد شد بابا صندلی ات دارد می لرزد بالشت سينه پهلو کرده است غذايت از دهان افتاده است و اين بخاری بزرگ خانه کوچک ما را گرم نمی کند دلم هری می ريزد پايين صندلی ات را بغل می کنم تا نلرزد درباز می شود چشمهايم را باز می کنم تو نيستی همسايه نان سنگک آورده است و من نمی دانم چرا همه تنورها نان بيات بيرون می دهند بابا خبرداری نان گران شده است و خرما ارزان روزها کش آمده اند و شبها که تمامی ندارد مثل جاده دولت آباد که سرخ است و هيچ بارانی خون تورا نمی شويد از آن اين جاده دراز می شود و جاده بهشت زهرا کوتاه راستی بابا تو که گفتی فکرت ناراحت است پس چرا فکرهايت روياهای سفيد و سرخت که از سرت پريده بودند روی کف خيابان اين قدر قشنگ بودند لباس عروسی من بود پسرها روی تخت دامادی نشسته بودند خانه مان بزرگ بود و بچه هايمان پشت درخت های شرمنده و گريا ن پياده رو قايم باشک بازی می کردند و .......... ماشين ها بی خيال ازروی لبای عروسی من می گذشتند که ديگر سفيد نبود شکسته های تخت دامادی پسرها زير سکه ها جيغ می کشيدند انگشتر حرزت گم شده بود يا شايد زير لباس عروسی من له شده بود بابا يک چای ديگر بريزم برايت يا اين قوری چايی را بياورم قطعه ۲۰۷ من که هرروز ترک برمی دارم و پنج شنبه ها می شکنم حالا تو فکر می کنی اين قوری چينی تاب بياورد تا آنجا تو فکر نمی کنی بشکند ؟
آذر ۱۳۸۳ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 2:58 توسط آرزو خمسه کجوری |
|
|
باز هم روزهای بی تو را می شمارم وای اگر انگشتهایم تمام شوند وای اگر انگشتهایم گم شوند یک فکری اصلا دستهایم را مشت می کنم خدا را چه دیدی شاید نگاهت مشتم را باز کرد خدا را چه دیدی شاید نفست این مشت بزرگ توی گلویم را هم باز کرد خدا را چه دیدی شاید پیشانی این دختر اخمو هم باز شد اصلا شاید رویمان به روی هم آنقدر باز شد که بگویم دلم برایت تنگ شده بود تا راه نفسم باز شود خدا را چه دیدی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 23:52 توسط آرزو خمسه کجوری |
|
|
دلت گرفته حق دارم بترسم حق دارم جیغ بزنم مه نشتسته توی همه اتاق های دلت و من می ترسم توی کنج این اتاق کوچکی که به من دادی گم شوم دستم را می گیرم به دیوارهای سبز دلت کورمال کورمال کور هم که باشم خوب این جا را بلدم علاج دارد این مه عطر بوسه هوای گریه و آواز داغ نگاه به اندازه یک نگاه وقت بگذار برای این گل آفتابگردان تا آفتاب شوی عکست بیفتد توی چشمهای روشن آفتابگردان آینه در آینه همه پنجره های دلت باز می شود می گویی نه امتحان کن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 19:56 توسط آرزو خمسه کجوری |
|
|
مجنون نفقه نمی خواهد این زن و نه اجرت المثل و نه حتی بوسه ای لبخندی نگاهی خانه ای مهری زحمت بکش دستهایت را باز کن از هم نه حتی هوای آغوشت را هم ندارد بچرخ بچرخ تا باد میان پیراهنت بچرخد آسیا بچرخ می چرخم تندتر بچرخ می چرخم ببین چشم هایش را بست من شاهدم و شهادت یک زن که کافی نیست آقای رییس می گوید هر زن به اندازه ۵۰ زن حرف می زند پس من شاهدم چشمهایش را بست و باد را در آغوش گرفت و عطر خنک و امن تورا دور از جانت زن است دیگر یک دنده اش کم است دندش نرم بگذار خودش را بغل کند هی خودش را ببوید من شهادت می دهم زنی که بوی تو را گرفته مجنون است خاک برسرش همه زن ها لیلی می شوند این مادر مرده مجنون شده است به این هم می گویند زن؟! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 0:37 توسط آرزو خمسه کجوری |
|
|
تبعید اصلا بگو وهم رویا دستم را بگیر و زیر باران بدو وهم قشنگی است باران غرق بوسه می کند ما را می ترسی خیس شوی من زیر بوسه های خیس باران می رقصم آسمان می غرد تو لبهایت را گاز می گیری دل به دریا می زنی - خیس می شوی دختر -شاعر از باران نمی ترسد سایه رنگی عمارت چهل ستون تحویلت نمی گیرد تقصیر خودت بود توی راه پله های باریک عمارت مهربان شدی مثل باران درست پیر است این عمارت خنگ که نیست خیس بوسه های باران شده ایم حقمان است مارا از پشت پنجره های رنگی بیرون کرده اند ولی خودمانیم چه تبعید قشنگی تا ابد بوسه های باران رعدو برق و همین وهمی که باران را به رقص آورده است باور نمی کنی خودش گفت یک قطره باران از روسریم گذشت پشت گوشم راه افتاد قلقلکم داد و گفت: این طور پیش برود امسال گرما نداریم. چه تابستان قشنگی چه رویای خیسی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:41 توسط آرزو خمسه کجوری |
|
|
دریا بیچاره می شود سرش را به صخره ها می کوبد نعره می کشد پرنده ها را فراری می دهد نه نمی تواند عطر تنگ آغوش او را از تو بگیرد گوش گوش ماهی ها را بپیچان اگر صدای آواز تو را در نعره های دریا گم کرد به فرض که آمد و تورش را به دریا انداخت و دوباره افتادی توی تورش چه فایده تو که دیگر توی تنگ این ماهی گیر جا نمی شوی دوباره عید تمام می شود تو را می اندازد به رودخانه تا دریا بیچاره شود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 18:48 توسط آرزو خمسه کجوری |
|
|
تو بهتري تو بهتري كه دلت هست بي بهانه من تو بهتري كه سرت هست روي شانه من تو بهتري كه نينداختم به جان و دلت از آن چه خاكستر كرد چشم خانه من تو بهتري كه شكستي بت غرورمرا و بوسه هاي تبركرده اي روانه من تو بهتري كه ستون دلت بجاست هنوز نمانده هيچ در آن از خط و نشانه من تو بهتري كه نگاهت به ناز مي خواند نخواسته نفسي از هواي خانه من تو بهتري كه چنين كرده اي مرا رسوا و نقل نيست در اين شهر جزفسانه من تو بهتري يا من كه پر از توام آقا؟ كه بهتراز من مانده است در زمانه من خرداد84
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 22:31 توسط آرزو خمسه کجوری |
|
|
صداي پاي تو خوب است وقت رفتن نه وعشق زخم قشنگيست در دل من نه مسافري تو نگو نه كه جاده خندان است وسخت مي شوم اما نه مثل آهن نه نگفتمت ننشيني چنين ميان دلم خرابه ايست نگفتم كه اين نشيمن نه نگفتمت كه در اين جان سوخته آتش نيفكني كه نمانده است باغ و سوسن نه تقاص مي دهم امروز خواستم ديروز پراز هواي تو باشم دلي سترون نه خرداد۸۴ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 21:21 توسط آرزو خمسه کجوری |
|
|
حکایت کربلا دست دست دو تا دست رقص دودست عباس میون خون و آتیش فرات گرفت عطر یاس چشم چشم دو تا چشم چشم ها ی خیس زینب پراز هوای عشقه و خون می باره هر شب لب لب دو تا لب لبای خشک اصغر که روی دست بابا با خنده زد بال و پر پا پا دوتا پا می رفت سوی قتلگاه بابا نشست و تا شد به اکبرش کرد نگاه آب آب یه دریا می سوزه از خجالت دریا آتیش گرفته از این همه رذالت گل گل یه غنچه یه بوته آلاله دلش داره داره می میره یه دختر سه ساله وای وای بابایی نرو بمون همین جا اگه بری می میرم دلم کوچیکه بابا رگ رگ یه حنجر عطر یه بوسه ناب حالا بخواب داداشی لالالالالا بخواب نور نور یه دریا صحراشده چراغون رو نیزه ها می خندند لاله های واژگون خوب خوب چه زیبا شده روز تماشا زینب می گه ندیدم غیرقشنگی این جا دل دل دل دل دلای پاره پاره اینا دیگه کی هستن عاشقی کم میاره زخم زخم پراز زخم دل منه که خسته است نذر نگاه آقا همین دل شکسته است راست راست یه قصه قصه راست خدا یه قصه قشنگه حکایت کربلا تاسوعای 1383
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 22:14 توسط آرزو خمسه کجوری |
|
|
غديريه آی آشنا ترین محرم سرای من نوبت دل تو شد باده گیر جای من بین این جماعت اهل فتنه و سکوت غیرتونمانده است یاوری برای من گرچه خون کند دلت زخم تیر کفرشان یا علی صبور باش مثل شانه ها ی من سهمت از سفر چه بود ،زخم و تیرو آبله آمدی به حکم عشق باز پابه پای من آی مردم زمین این منم علی من است او که عطر روشنش مانده در کسای من تا همیشه تشنه اند قوم من برایشان پر کن این پیاله را پر کن از هوای من باغ سینه اش پرا ز یاس یاد فاطمه است هر که دل به او سپرد هست در لوای من معجز بزرگ عشق اهل کشتی نجات اهتمامشان کنید می رسد دعای من ۱۳۷۹سال |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 14:28 توسط آرزو خمسه کجوری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 اسفند 1387 دی 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 آذر 1386 آبان 1386 اردیبهشت 1386 آذر 1385 شهریور 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
| پیوندها |
|
نفس صدای پای تو خوب است وقت رفتن نه فصل فاصله سارا شعر عشق عليه السلام عاشقانه هاي معاصر |
|
RSS
|