تبليغاتX
وعشق زخم قشنگیست(شعر)
شعر

اين چای هم سرد شد بابا

صندلی ات دارد می لرزد

بالشت سينه پهلو کرده است

غذايت از دهان افتاده است

و اين بخاری بزرگ

خانه کوچک ما را گرم نمی کند

 دلم هری می ريزد پايين

صندلی ات را بغل می کنم تا نلرزد

درباز می شود

چشمهايم را باز می کنم

تو نيستی

همسايه نان سنگک آورده است

و من نمی دانم

چرا همه تنورها نان بيات بيرون می دهند

بابا خبرداری

نان گران شده است

و خرما ارزان

روزها کش آمده اند

و شبها که تمامی ندارد

مثل جاده دولت آباد

که سرخ است

و هيچ بارانی خون تورا نمی شويد از آن

اين جاده دراز می شود

و جاده بهشت زهرا کوتاه

راستی بابا

تو که گفتی فکرت ناراحت است

پس چرا فکرهايت

روياهای سفيد و سرخت

که از سرت پريده بودند روی کف خيابان

اين قدر قشنگ بودند

لباس عروسی من بود

پسرها روی تخت دامادی نشسته بودند

خانه مان بزرگ بود

و بچه هايمان

پشت درخت های شرمنده و گريا ن پياده رو

قايم باشک بازی می کردند

و ..........

ماشين ها بی خيال

ازروی لبای عروسی من می گذشتند

که ديگر سفيد نبود

شکسته های تخت دامادی پسرها

زير سکه ها جيغ می کشيدند

انگشتر حرزت گم شده بود

يا شايد زير لباس  عروسی من له شده بود

بابا

يک چای ديگر بريزم برايت

يا اين قوری چايی را

بياورم قطعه ۲۰۷

من که هرروز ترک برمی دارم

و پنج شنبه ها 

می شکنم

حالا تو فکر می کنی

اين قوری چينی

تاب بياورد  تا آنجا

تو فکر نمی کنی بشکند ؟

 

آذر ۱۳۸۳

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 2:58  توسط آرزو خمسه کجوری |