تبليغاتX
وعشق زخم قشنگیست(شعر) -
شعر

حکایت کربلا

 

 

 

دست دست دو تا دست

رقص دودست عباس

میون خون و آتیش

فرات گرفت عطر یاس

 

 

چشم چشم دو تا چشم

چشم ها ی خیس زینب

پراز هوای عشقه

و خون می باره هر شب

 

 

لب لب دو تا لب

لبای خشک اصغر

که روی دست بابا

با خنده زد بال و پر

 

پا پا دوتا پا

می رفت سوی قتلگاه

بابا نشست و تا شد

به اکبرش کرد نگاه

 

 

 

 

آب آب یه دریا

می سوزه از خجالت

دریا آتیش گرفته

از این همه رذالت

 

گل گل یه غنچه

یه بوته آلاله

دلش داره داره می میره

یه دختر سه ساله

 

وای وای بابایی

نرو بمون همین جا

اگه بری می میرم

دلم کوچیکه بابا

 

رگ رگ یه حنجر

عطر یه بوسه ناب

حالا بخواب داداشی

لالالالالا بخواب

 

نور نور یه دریا

صحراشده چراغون

رو نیزه ها می خندند

لاله های واژگون

 

خوب خوب چه زیبا

شده روز تماشا

زینب می گه ندیدم

غیرقشنگی این جا

 

دل دل دل دل

دلای پاره پاره

اینا دیگه کی هستن

عاشقی کم میاره

 

 

زخم زخم پراز زخم

دل منه که خسته است

نذر نگاه آقا

همین دل شکسته است

 

 

راست راست یه قصه

قصه راست خدا

یه قصه قشنگه

حکایت کربلا

 

تاسوعای 1383

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 22:14  توسط آرزو خمسه کجوری |